تبليغاتX
درد دل

درد دل

برگ برگ برگریزان زندگی تیک تیک عمرشمار زندگی

عشق . موتور پرتوان حرکت

یک داستان زیبای واقعی

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:11  توسط مصطفی رحمن آبادی  | 

حکايتي از کتاب "شيطان و دوشيزه پريم" (پائولو کوئیلو)

يه روز يه مسافر خسته با اسب و سگش از مسير دشتي بدون آب و علف مي گذشت. از آغاز سفر خيلي گذشته بود و مسافر و حيووناش بسيار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، يه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختاي پرميوه پيدا بود، به چشم مي خورد. مسافر که به در باغ رسيد، ديد يه نگهبان بر سر در باغ ايستاده و يه تابلو بالاي در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"

مسافر پرسيد: اينجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اينجا بهشته. مسافر ازش خواست که براي نوشيدن آب و يه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.

وقتي مسافر خواست با حيووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حيوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چيزاي منن، تمام راهو با من بودن، اونا يه بخشي از زندگي منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.

فرسخي جلوتر مسافر با صحنه مشابهي مواجه شد. باغي و نگهباني و تابلوي بالاي دري که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست براي رفع عطش و خستگي با حيووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.

بعد نيمروزي که مسافر براي ادامه راه از باغ خارج مي شد، به نگهبان گفت: پايين تپه باغي هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعليه چرا جلوشو نميگيريد؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت مي  کنه. هر کي حاضر باشه از چيزايي که دوست داره، از چيزايي که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا ميشه و مشترياي ما کمتر ميشن.

اما اگرکسي حاضر نباشه از مهمترين چيزاي زندگيش بگذره، به اينجا مياد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:42  توسط مصطفی رحمن آبادی  | 

پیراهن خوشبختی

در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.

پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.

فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»

جواب آنها « نه» بود، چون هيچ احساس خوشبختي نمي کرد.

نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد و لبخند مي زد.

مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»

پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»

فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»

پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.

فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.

پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»

مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:40  توسط مصطفی رحمن آبادی  | 

اگر لپ تاپ SONY دارید بخوانید

اگر لپ تاپ SONY دارید بخوانید
 

شرکت  Sony با بیان اینکه برخی از لپ تاپ های Vaioاین شرکت با مشکل معیوب بودن کارت های گرافیکی Nvidia مواجه هستند اعلام کرد که تعمیر و رفع این مشکل جزء گارانتی های رایگان این شرکت در مورد این نوع لپ تاپ ها خواهد بود .

این مشکل که در نتیجه آن ، لپ تاپ های این شرکت بیش از حد استاندارد گرم می شوند می تواند باعث آسیب دیدن سایر قسمت های لپ تاپ  نیز شود.

لازم به ذکر است پیش از این نیز شرکت های Dell,Apple نسبت به این نوع کارت های گرافیکی هشدارهایی داده بودند.

در صورتی که دارندگان این لپ تاپ ها با مشکلات زیر مواجه شدند می بایست به صفحه پشتیبانی این لپ تاپ ها مراجعه کنند .

    * تصاویر ویدیویی به هنگام پخش با مشکل مواجه شود.
    * تصاویر به صورت  duplicate نمایش داده می شوند.
    * صفحه نمایش سیاه شده است.

این شرکت تولید کننده لپ تاپ ، پس از اطلاع از وجود این مشکل در تولیدات خود ،گارانتی 3 ساله ای را به گارانتی 12 ماهه  استاندارد قبلی اضافه کرده است.

سال گذشته شرکت Nvidiaاز بروز مشکل گرم شدن کارت های گرافیکی خود که می تواند منجر به بروز مشکلات سخت افزاری لپ تاپ می شود خبر داد و علت آن را استفاده از مواد اولیه غیر مناسب و طراحی نا صحیح این لپ تاپ ها اعلام کرد.

این مشکل در لپ تاپ های Vaio با مشخصات زیر که از کارت های گرافیکی Nvidia استفاده می کنند می تواند به وجود بیاید :

VGN-AR1xx, VGN-AR2xx, VGN-AR3xx, VGN-FZ1xx, VGN-FZ2xx, VGN-FZ3xx, VGN-FZ4xx, VGC-LT1xx and VGC-LT2xx

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:7  توسط مصطفی رحمن آبادی  | 

چگونه گوگل متن های ما را ترجمه می کند؟!

چگونه گوگل متن های ما را ترجمه می کند؟!

در میان عموم کاربران اینترنت، گوگل به عنوان یک موتور جستجوگر قوی شناخته می شود اما بسیاری از کاربران از قابلیت های کم نظیر و در بعضی مواقع بی نظیر آن بی اطلاع هستند.

یکی از جالب ترین امکانات این سایت مترجم آن است. این سرویس گوگل از طریق آدرس: http://translate.google.com برای عموم قابل دسترسی است و نیاز به عضویت در سایت ندارد.

این سرویس قادر است کلمات، متون و حتی سایت های اینترنتی را از بیشتر زبان های زنده دنیا به زبان مورد نظر شما ترجمه نماید. فقط کافی است متن، جمله و یا آدرس سایتی را که می خواهیم ترجمه کنیم در قسمت مورد نظر وارد نماییم و با انتخاب زبان مبدا و مقصد در قسمت زیر کادر ورود متن و کلیک بر روی دکمه traslate و یا زدن کلید enter نتیجه ترجمه را مشاهده کنیم.

در حال حاضر این سرویس قادر است 41 زبان زنده دنیا که زبان فارسی نیز در میان آنها به چشم می خورد را، به یکدیگر ترجمه کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:5  توسط مصطفی رحمن آبادی  | 

دخترک آدامس فروش

دخترک آدامس فروش

دخترك بر خلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد،

آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد.

اين بار رو به روی زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش

 را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه مي كرد.

گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز

 بي اختيار از هم باز مي شد.

مدتي گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي

زن گرفت.

زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام.

دخترك گفت:بگير.پولي نيست.

http://soheilmirzaee.blogfa.com/
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:3  توسط مصطفی رحمن آبادی  | 

ماهی آزاد سفید

ماهی آزاد سفید

با تکانی خود را ازلابه لای سوراخ های تور رها کرد و در دریا شناور شد ؛ با خود

گفت:« ازمرگ حتمی نجات یافتم ، بیچاره ماهی هایی که در تور ماهیگیراسیرند ..

اگر آنها هم به مانند من زرنگ و باهوش بودند ، اگر به مانند من تلاش می کردند و

اگرازشانس خوبی برخوردار بودند ... » 

مرغی دریایی که درحال چرخیدن در آسمان بود با شیرجه ای ، ماهی آزاد سفید را

همراه خود به آسمان برد . در همین لحظه موجی سهمگین ، ماهیگیر را به همراه

تورش به داخل دریا کشاند.
 
منبع: delnamak55.blogfa.com
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:1  توسط مصطفی رحمن آبادی  | 

همه چهار زن دارند‌ !

همه چهار زن دارند‌ !

‌روزي روزگاري تاجر ثروتمندي بود كه 4 زن داشت.

زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و او را مدام با خريدن جواهرات گران قيمت و غذاهاي خوشمزه خوشحال مي‌كرد. بسيار مراقبش بود و بهترين چيزها را به او مي‌داد.‌‌

زن سومش را هم خيلي دوست داشت و به او افتخار مي‌كرد. اگرچه واهمه شديدي داشت كه روزي او تنهايش بگذارد.

واقعيت اين است كه او زن دومش را هم بسيار دوست داشت. او زني بسيار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشكلي به او پناه مي‌برد و او نيز به تاجر كمك مي‌كرد تا گره كارش را بگشايد و از مخمصه بيرون بيايد.

اما زن اول مرد، زني بسيار وفادار و توانا بود كه در حقيقت عامل اصلي ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگي بود كه اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه اي كه تمام كارهايش با او بود حس مي‌كرد و تقريبا هيچ توجهي به او نداشت.

روزي مرد احساس مريضي كرد و قبل از آنكه دير شود فهميد كه به زودي خواهد مرد. به دارايي زياد و زندگي مرفه خود انديشيد و با خود گفت: ‌"من اكنون 4 زن دارم، اما اگر بميرم ديگر هيچ كسي را نخواهم داشت و تنها و بيچاره خواهم شد"! بنابراين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند و براي تنهايي‌اش فكري بكند.

اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:"من تورا بيشتر از همه دوست دارم و از همه بيشتر به تو توجه كرده ام و انواع راحتي ها را برايت فراهم آورده ام ، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه مي‌شوي تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت : " هرگز" و مرد را رها كرد.

ناچار با قلبي كه به شدت شكسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:‌"من در زندگي تو را بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهي آمد؟"زن گفت: " البته كه نه! زندگي در اينجا بسيار خوب است. تازه من بعد از تو مي‌خواهم دوباره ازدواج كنم " قلب مرد يخ كرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:"تو هميشه به من كمك كرده اي . اين بار هم به كمكت نياز شديدي دارم شايد تو از هميشه بيشتر مي‌تواني در مرگ همراه من باشي؟ "زن گفت :" اين بار با دفعات ديگر فرق دارد . من نهايتا مي‌توانم تا گورستان همراه جسم بي جان تو بيايم اما در مرگ،...متاسفم"! گويي صاعقه اي به قلب مرد آتش زد.

در همين حين صدايي او را به خود آورد:"من با تو مي‌مانم ، هرجا كه بروي"، تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذيه، بيمارش كرده باشد. غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش كرده بود و هيچ زيبايي و نشاطي برايش باقي نمانده بود . تاجر سرش را به زير انداخت و آرام گفت:" بايد آن روزهايي كه مي‌توانستم به تو توجه مي‌كردم و مراقبت بودم ..."

در حقيقت همه ما چهار زن داريم! ا

لف: زن چهارم بدن ماست كه مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زيبا كردن او بكنيم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترك مي‌كند.

ب: زن سوم دارايي‌هاي ماست. هر چقدر هم برايمان عزيز باشند وقتي بميريم به دست ديگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم كه خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صميمي و عزيز باشند ، وقت مردن نهايتا تا سر مزارمان كنارمان خواهند ماند.

د: زن اول كه روح ماست. غالبا به آن بي توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست مي‌كنيم.او ضامن توانمندي هاي ماست اما ما ضعيف و درمانده رهايش كرده ايم تا روزي كه قرار است همراه ما باشد، اما ديگر هيچ قدرت و تواني برايش باقي نمانده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:0  توسط مصطفی رحمن آبادی  | 

مرد کور و روزنامه نگار

مرد کور و روزنامه نگار

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد:

من کور هستم لطفا کمک کنيد.

روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر آن روز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .

مرد کور از صداي قدم هاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم!

     وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.

حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است ...لبخند بزنيد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:59  توسط مصطفی رحمن آبادی  | 

مصطفی

سلام من مصطفی هستم

که یه دوست صمیمی دارم به من میگه : نفس

http://www.box.net/shared/xb8ubljl6d

http://letitbit.net/download/3550.c374845e1aceb268bbc8e2e8a/mostafa.jpg.html

mora


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 17:31  توسط مصطفی رحمن آبادی  |